|
من در این شهر گرفتار غم عشق شدم
پیش از اینها،منم بنده ی این عقل بدم چون که یارم را بدیدم خسته از عقل شدم
عقل را مفت گران دادم رفت جای آن عقل دلی پاک خریدار شدم
بعد از آن روز نفس بود که از کف میرفت یار ما سوی حریفان میرفت
چون که یارم با حرفان بنشست قلبم از یاد دوچشمش بشکست
شدم آن سالک در گاه خدا می ننوشیده شدم
مست ره و کوی خدای غم من از سر این هجران بود هجر یارو هجر عقل و هجر آن رحمان بود آخر ای بیدک چه نجوا میکنی راز دل را تو احیا میکنی
راز دل بهر نگفتن باشد راز مجنون را نگفتن شاید
آخر ای بیدک تو رسوا میشوی شهره ی آفاق و عالم میشوی
بس نبود جوری که بر جان تو رفت این همه ظلمی که بر جان تو برفت
تو که بیدی خسته بودی پس چرا دیوانه ای این جنونت را چرا چون بید مجنون زاده ای
این همه شعرکه گفتی یک نفر یادت نکرد این همه داد زدی و یک نفر رامت نکرد
تا کجا می رقصی از غم ها دل تا کجا می مانی ای رسوای دل...؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 0:57  توسط ღღღღ شیواღღღღ
|
|
|