|
از همان روزی که دست حضرت قابیل شد آلوده به خون حضرت هابیل از همان روزی که فرزندان آدم زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید آدمیت مرد گرچه آدم زنده بود !!! بعد دنیا پر از آدم شد و این آسیاب گشت و گشت... قرن ها از مرگ آدم هم گذشت ای دریغا ... آدمیت بر نگشت !!! آری ... از زمان مرگ هابیل آدمیت مرد...
شقایق ها را به مسلخ میبرند... تا دریچه ای دیگر ، رو به پاییز دهان باز کند ، تبری بر تندیس عشق ... ضربه ی اخر ... فرود می اید و ... حالا مرگ یا زندگی چه فرقی می کند؟؟ وقتی دل ، اینگونه زخم خورده باشد ...
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 18:3  توسط ღღღღ شیواღღღღ
|
|
|