تبليغاتX
ღ¸.•*´¨ وایسا دنیا ´¨`*•.¸ღ

باهم براي هميشه

سلام دوستان
دراستانه فرارسيدن روزعشاق ؛امروزسايت ياهوتصويري رابه نمايش گذاشته است که ازهرنظرزيباوقابل ستايش است.

عکس مربوط به اسکلت مرد و زني مي باشدکه متعلق به 5000 تا6000 سال قبل ددرارتفاعات ايتاليامي زيسته اند.دراين عکس مرد و زن دستهايشان رابه دوريکديگرحلقه زده ودرهمان حالت بدرودحيات گفته اند.

و اين است عشق.......................
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 10:51  توسط ღღღღ شیواღღღღ   | 

Image hosting by
 TinyPic

 

 

بسم رب المهدي و بسم رب المنتظر
 
از پروانه خواستم, راز سخن گفتن با گلها را برايم بگويد.

پاسخ داد: سخن گفتن با گلها به چه کارت ايد؟

گفتم: سراغ گلي را مي جويم. مي شناسي اش؟؟؟

گفت: کدامين گل تو را اينچنين بي تب و تاب کرده است؟

گفتم: به دنبال زيباترينم.

گفت: گل سرخ را مي گويي؟

گفتم: سرخ تر از ان سراغ ندارم.

گفت: به عطر کدامين گل شبيه است؟

گفتم: خوشتر از ان بوي ديگري نمي شناسم.

گفت: از ياس مي گويي؟

گفتم: سپيد تر از ان نيز نمي دانم.

گفت: در کدامين گلستان مي رويد؟

گفتم: در ان صحرا گلستاني که از شرم ديدگانش هيچ گل ديگري نمي رويد.

به ناگاه ديدم پروانه,


بي تاب تر از من ناارامي مي کند.........

از اين گل و ان بوته,


گفت: اسمش چيست که اينگونه از ادميان دل برده است؟

گفتم به زيبايي نامش نديدم.

گل نرگس را مي گويم. مي شناسي اش؟؟؟

به ناگاه ديدم پروانه,


بالهايش به روشني شمع مي درخشيد.

گويي شعله از درون,


توان رفتن نداشت... به سختي خود را به روي باد نشاند
 
و از مقابل ديدگانم دور شد.......

اري....

او گل نرگس را يافته بود. شراره هاي وجودش خبر از ان گل زيبا مي داد........

اينک دوباره من ماندم و اين نام اشنا و غريب.......

در صحراهاي غربت, تا ادينه اي ديگر, به انتظار نشسته ام,
 
 تا شايد به همراه پروانه اي, به ديار اشنايت قدم گذارم.......
 
مهدي جان.....


مولاي من......

مي دانم که لحظه ديدار نزديک است.......

اما ديگر توان ثانيه ها را ندارم.......

مي دانم که چيزي به پايان راه نمانده است.......

اما ديگر توان رفتن ندارم.......

مي دانم که تا سپيده دم وصال


اما ديگر تاب سرخي غروب را ندارم........

از اين رنگ رنگ پروانه هاي دروغين خسته شده ام.......

از ادينه هاي سراب گونه ي بي وصال به ستوه امده ام........

ديگر توان رفتن ندارم.......


گل نرگس بيااااااااااا
 

0
 
«اللهم عجل لوليک الفرج»

 
«العجل العجل يا مولاي يا صاحب الزمان» پروانه وارم کن که ديگر تحمل دوريت ندارم...... ,طلوع و غروبي چند, باقي نمانده است........ زودتر بياااااااا 
src="http://www.patogh2ir.com/music/reza%20sadeghy/01_%20Bakhti.mp3" width="115" height="40" BGCOLOR="#000000" loop="infinite" autostart="true">

 


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 11:10  توسط ღღღღ شیواღღღღ   | 

              یا رحمان

 

       یا ابولفضل

 

      شهادت سالار شهیدان

 

            را بر حسینیان

 

                  تسلیت میگویم.

 

يک نفر اين جا هست

که سوالي دارد ...

چه کسي پاسخ گوست؟

چه کسي‌هست که روشن‌کند اين‌ذهن‌مرا

و بگويد که چرا؟

کوله پشتي هامان پر از حرف قشنگ

حرف ها رنگ به رنگ

و دريغا که به هنگام عمل

مشت هامان خالي است

از همين روست که هنگام شعار

هرچه مشت است گره خورده و بسته ست

چشم ها هم خسته ست

چه کسي پاسخ گوست؟

ما چه کرديم به جز چند شعار و شب شعر؟

خوردن کيک و سن ايچ

يک تجمع سر پيچ

و تحصن و همايش

و آخر هم هيچ....

چشم وا کن و ببين !

دور فکر من و تو

حلقه هاي کپک است

دست هامان همگي بي نمک است .

همتي بايد کرد

تا که آدم بشويم

دست برداريم ز شعر و زشعار

ز قيافه ز اِفه

همتي بايد کرد

مطمئن‌باش که حل‌مي‌شود اين معضل‌عدل

اگر آدم بشويم

مطمئن باش که آن پيرزن کور و فقير

آن پسر بچه ي تنها و يتيم

فقر را مي فهمند

عدل را مي دانند

قصه ي ما را هم

از همين روست به ما مي خندند

من و تو آمده ايم

تا که انسان بشويم

تا که بگشاييم بند ها از پي هم

عدل يعني ز تعلق ز منيت همگي وا بشويم

عدل يعني پر پرواز پرستو بشويم

عدل يعني من و تو ما بشويم

عدل يعني که نقاب از رخ خود بر بکشيم

عدل يعني که بخواهيم که آدم بشويم

 

یا حسین

 

التماس دعا

 

یا حق

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 10:35  توسط ღღღღ شیواღღღღ   | 
فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












Javacity